|
بالی برای پرواز لاَ یُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اكْتَسَبَتْ
| ||
رفتیم امامزاده صالح، از بین دسته های عزاداری که هر کدام نوایی داشتند گذشتیم از بین دودهای اسپند وبوی عزاداری هم، وبالاخره یک جایی را پیدا کردیم نشستیم تا کمی آرام بگیریم وبعد دعایی بخوانیم و برویم، دختری هم که کمی جلوتر توی حال خودش بود همین را میخواست و همه مردم که انگار از سرگشتگی به این آستان پناه آورده باشند هم همین را... که بالاخره آسمان بغضش را گشود و واز سر و روی غمهای دسته دسته عزاداران بالا رفت دیگر خیس خیس بودیم خیس از باران وخیس از آرامش...
طبقه بندی: صفحه ی سبز (زندگی معنوی) ، [ هفتم اردیبهشت 91 ] [ ساعت 17 و 45 دقیقه و 24 ثانیه ] [ مریم کرداری ]
چند وقتی هست که هیچ کتابی نخوندم اصلا نه هیچ کتابی ونه هیچ کار ذره ای با فایده ای نمیدانم چرا اینطوری شده ام شاید هم می دانم اما فکر نمیکنم دلیلش چیزی که می دانم باشد یعنی اصلا دلیلی خوبی نیست این دلیل، خیلی دوست دارم بنویسم اما انقدر از به روز بودن فاصله گرفته ام که حتی ذهنم هم در مطالب قدیمی جا خشک کرده است حالا از همه بدتر این است که حسم میگوید در آینده بدتر هم می شوم از طرفی انگار دلم میخواهد بیشتر از چیزهای عینی بگویم وبنویسم از خودم واز آدمها مثلا اینکه چند روز پیش داشتم فکر می کردم به یکی از دوستهای دوران دانشگاهم دوستی که با هم خوب بودیم نسبتا از همه مهمتر اینکه این یکی برخلاف همه حتی تا مدتی بعد از داشگاه هم کلی میلهای خوشگل می فرستاد برایم اما یکهو نمی دانم ربط به ازدواجش داشت که قطع کرد رابطه اش را یا از اینکه من ایمیلهایی به خوبی او نداشتم ناراحت شد.... یا دوست دیگر که البته یک وقتی معلمم بود چند وقتی هست رفته آمریکا برای تحصیل عکسهایش را فرستاده بود عکسهایی از محیط دانشگاهش و وضع زندگی اش در آنجا از وقتی عکسهایش را دیده ام دیگر نمیگویم جایش اینجا خالی ... یا بگویم از یکی دیگر از دوستهای دانشگاهم که سری از هم سوا بودیم وبعد نمی دانم چه شد... یا حتی چند روز پیش فکر میکردم به یکی از همکارانم در محل کار دوران دانشجویی یک آدم زحمت کش بود برای خودش ومن همیشه فکر میکردم اگر فلسفه میخواند فیلسوفی میشد تمام وکمال وحالا حتی کوچکترین خبری از آنها از هیچ کدام از همکاران ندارم... دلم میخواست با این صفحات رو راست تر می بودم اما خیلی چیزها در جامعه مان هر روز پر رنگ تر می شود که حس خوب روراستی را از بین می برد...
طبقه بندی: صفحه ی فیروزه ای(زندگی شخصی)، [ چهارم اردیبهشت 91 ] [ ساعت 11 و 41 دقیقه و 41 ثانیه ] [ مریم کرداری ]
در زندگی یک چیزهایی هستند که خیلی دوستشان داریم نه اینکه اول حس کرده باشیم شان بعد فهمیده باشیم که دوستشان داریم بلکه به عکس از آغاز یعنی از روزی که آفریده شده ایم و خود بی خبر بوده ایم دوستشان داشته ایم و حالا هروقت دوستیشان به دلمان تلنگر میزند دوست داشتنشان بهمان حس خوبی به وسعت تمام دنیا می دهد... یکی از آن چیزها برای من صلوات خاصه علی بن موسی الرضا (ع) است که هر بار وقتی می شنومش یا با خودم زمزمه اش می کنم پرهای پروازم آنقدر سبک می شوند که دلم را میبرند تا روبروی پنجره فولاد و روی بام سقاخانه می نشانند... "دلم خیلی هوایتان را کرده آقا... سال نوی شما مبارک ، به یاد آن سالی که خودتان از آن به بعد همه چیز را برای ما دو نفر مبارک کردید..." طبقه بندی: صفحه ی سبز (زندگی معنوی) ، [ یازدهم فروردین 91 ] [ ساعت 23 و 03 دقیقه و 57 ثانیه ] [ مریم کرداری ]
از دو - سه سال پیش تا حالا هر وقت این موقع های سال می شود حس خوبی دارم حسی تر وتازه ودوست داشتنی تمیز کردن خانه و بوهای خوب که همه جا را میگیرد حال آدم را عوض می کند این موقع های سال پنجره ها را که برای خانه تکانی باز می کنی انگار نور خورشید با یک عالمه ذوق توی خانه می دود وتا وسطهای خانه همین طور بی تعارف پهن می شود این روزها یاد مادرها و مادربزرگها مدام با خیال آدم جور میشود که کار میکنند ودعا می خوانند که انشالله خدا سال جدید را برای همه مردم ایران خوش کند.. طبقه بندی: صفحه ی فیروزه ای(زندگی شخصی)، [ پانزدهم اسفند 90 ] [ ساعت 15 و 22 دقیقه و 26 ثانیه ] [ مریم کرداری ]
خیلی چیزها بدیهی ست از گرانی وتورم تا همه ی آن چیزهایی که فکر کردن به آنها قلب وروح آدم را به عنوان یک ایرانی می رنجاند از تمام شکوه وتوانمندی سرزمینی متمدن را نادیده گرفتن تا بی شماری بی عدالتی ها ونابرابریها وخیلی چیزهای دیگر که ای کاش میشد همه شان را گفت....به اینها خیلی فکر میکنم ودرنهایتش فکر می کنم به اینکه خوشابحال عرصه هایی ناب وجوانمرد که رفتند وخیلی چیزها را ندیدند هرچند که بعید می دانم به گواه آیه ولا تحسبن الذین قتلوافی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون نبینند وغم نخورند گاهی آنقدر تمام این حسها در درونم تلنبار می شود که دیگر دلم سر ریز میکند وبدتر از آن اینکه نمی دانم چه می خواهد بشود ... در طول این دو سه سالی که خیلی اتفاقات در عرصه جامعه مان افتاده این حس را بارها تجربه کرده ام این حس دل سوختن را حسی که وقتی بهت دست می دهد که میبینی وبا همه شعورت می فهمی که دارند به همه شعورت توهین می کنند اما هیچ نمی توانی بگویی وآخریش همین دادگاه مضحک علنی بود که برای پرونده اختلاس بزرگی که البته ما این یکی را استثنا می دانیم برپا کردند وآقای میم الفه آبرومند را درآن محاکمه نمودند .... خیلی دلم سوخت برای همه چیزهای با ارزش دنیا از اخلاق واخلاق مداری تا انسان وانسانیت خیلی دلم سوخت برای آنها که برای خاطر آزادی آبروشان را فدا کردند تا اینکه امروز کسی حتی با خون مردم را خوردن و ابروی مردم را بردن هم بی آبرو نشود... همه ی اینها دلم را می سوزاند اما از طرف دیگر هم هیچ جور نمی توانم از حیثیت این آب وخاک بگذرم نمیتوانم به خودم بقبولانم که در این فضا صدایم را بیش ازاین بر سر بی عدالتی ها وتبعیض در حامعه ام بلند کنم از دشمن شاد شدن این سرزمین واین انقلاب می ترسم از گم کردن راه حق شهدا می ترسم می ترسم که اگر صدای انقلاب واسلام واقعی در میان جروبحث های داخلی کم رنگ شود قافیه را به آن کسی ببازیم که حالا حالا ها به این مردم وبه این سرزمین بدهکار است کسی که در میان فریادهای اسلام خواهی منطقه در کمین یک ثانیه غفلت های ما از ارزشها وآرمانهایمان نشسته است که هم چیز را برای خودش مصادره به مطلوب کند ودر این بین جالب است که تنها صدای انقلاب مردم سوریه به مضاقش خوش آمده است وگویی فریادها مظلومانه ی مردم بحرین برای گوشهای سنگینش کماکان سنگین است حالیکه مظلوم مظلوم است اما واضح است که این مظلوم در هرکجای دنیا که باشد از بحرین تا سوریه وحتی ایران مسلما احقاق حقش را به دستان ظالمان وطرفداران ظالمان که معلوم نیست چرا دلشان برای نمونه در جنگ ایران وعراق برای ایرانیان نسوخت نمیسپاریم، هرچند که همیشه برایم جای سوال بوده است ایرانیانی که به قول خودشان مخالف حکومت اند تا چه حد به مفاهیمی چوم تمامیت ارضی کشورشان علاقه مند بوده وبه جای سیاست بازی به مردمشان می اندیشند...؟ آزادی کشورشان را می خواهند یا وابستگی آن را؟ و استقلال خود و جامعه شان را جستجو میکنند یا اعمال نظر بیگانگان را می طلبند؟ طبقه بندی: این روزهای خاکستری (زندگی اجتماعی ،فرهنگی وسیاسی)، [ بیست و دوم بهمن 90 ] [ ساعت 19 و 20 دقیقه و 23 ثانیه ] [ مریم کرداری ]
مخالف بودن، و با هرچیزی مخالف بودن، سرتا پای همه چیز را سیاسی دیدن و همه چیز را سیاسی فرض کردن، این روزها آدمهای زیادی را می بینم که اینگونه اند صرف نظر از اینکه تخصصشان ویا حتی شغل وحرفه ای که دارند متناسب باشد یا خیر، با هرچیزی از در مخالفت در میایند وفورا به آن برچسب سیاسی میزنند در این بین دست کم دو اتفاق حتمی ست یا معنای مخالفت دگرگون می شود به عبارتی مخالفت (و یا به قول نخبه های مخالفت کننده) انتقاد، دیگر از دایره ی انتقاد خارج می شود وبیشتر به اتهام زنی وتخریب نزدیک می شود ویا اگر مخالفت وانتقادی هم باشد که درخور وبه جاست آنقدر تکرار میشود و در هر زمینه ای مطرح می شود که خود به خود حنایش رنگ میبازد وارزشش را از دست می دهد واین یعنی همان اوضاعی که امروز در فضای جامعه مان به وفور میتوان دید، هرچند در سیاسی بودن بیش از حد جوامعی مانند ایران هیچ شکی نیست و قابل انکار هم نیست که این سیاسی بودن یا سیاسی شدن مردم تا حد زیادی به علت نواقص موجود در ساختار ویا نظام سیاسی کشور است اما در اینکه برخی مردمان ما نیز از نگاه عمیقی برای درک واقعی تر مسائل برخوردار نیستند نمی توان تردید داشت به طوری که گاهی حتی می شود برخی از این نگاه های سطحی را در فرهنگ های نهادینه شده ی آنها دید، در این ارتباط البته ارزش گذاری نمیکنم که سیاسی بودن جامعه خوب است یا بد است وابدا به مزایا ومعایب آن نمی پردازم اما چنین برمی آید که چنانچه نگاه سیاسی با اخلاق وانصاف همراه نباشد واز سوی دیگر نظام سیاسی نیز در بسیاری مسائل شفافیت لازم را درفضای کلی جامعه حاکم نکند بنابراین نمی توان چندان امیدوار بود که جامعه در مسیر درستی از پویایی وتوسعه سیاسی قرار بگیرد... طبقه بندی: این روزهای خاکستری (زندگی اجتماعی ،فرهنگی وسیاسی)، [ هجدهم بهمن 90 ] [ ساعت 09 و 43 دقیقه و 03 ثانیه ] [ مریم کرداری ]
یک هنری هست که چند وقتی ست با آن آشنا شدم و تنها علتی هم که با عث شده تا حالا خودداری کنم وبه سراغش نروم این است که منتظرم تا کنکورم را بدهم وبعدش بروم حسابی در آن غرق شوم، هنری بسیار زیبا دراماتیک ودر عین حال منطقی ست که با نام pachwork در سراسر دنیا شناخته میشود و مبنایش را تکه پارچه های هندسی وزیبایی تشکیل می دهند که بعدش قرار است با نظر هنرمند یک شکل معنا دار والبته به درد بخور تبدیل شوند اما نکته ای که شاید به درد شما هم بخورد این است که از امروز گروهی که از طریق آنها با این هنر آشنا شدم در فرهنگسرای اندیشه نمایشگاهی از آثار خود را دایر نموده اند این نمایشگاه که با نام گروه سنجاقک برگزار شده است تا بیست وششم بهمن ماه در فرهنگسرای اندیشه واقع در خیابان دکتر شریعتی نرسیده به پل سید خندان دایر میباشد... طبقه بندی: صفحه ی فیروزه ای(زندگی شخصی)، [ پانزدهم بهمن 90 ] [ ساعت 17 و 09 دقیقه و 43 ثانیه ] [ مریم کرداری ]
|
| |
| [ تمامی حقوق برای نویسندگان این وبلاگ محفوظ می باشد.] | ||