تبلیغات
بالی برای پرواز - شاید دلتنگ...

بالی برای پرواز

لاَ یُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اكْتَسَبَتْ

 

شاید دلتنگ...

 

نوع مطلب :صفحه ی فیروزه ای(زندگی شخصی) ،

نوشته شده توسط:مریم کرداری


چند وقتی هست که هیچ کتابی نخوندم اصلا نه هیچ کتابی ونه هیچ کار ذره ای با فایده ای نمیدانم چرا اینطوری شده ام شاید هم می دانم اما فکر نمیکنم دلیلش چیزی که می دانم باشد یعنی اصلا دلیلی خوبی نیست این دلیل، خیلی دوست دارم بنویسم اما انقدر از به روز بودن فاصله گرفته ام که حتی ذهنم هم در مطالب قدیمی جا خشک کرده است حالا از همه بدتر این است که حسم میگوید در آینده بدتر هم می شوم از طرفی انگار دلم میخواهد بیشتر از چیزهای عینی بگویم وبنویسم از خودم واز آدمها مثلا اینکه چند روز پیش داشتم فکر می کردم به یکی از دوستهای دوران دانشگاهم دوستی که با هم خوب بودیم نسبتا از همه مهمتر اینکه این یکی برخلاف همه حتی تا مدتی بعد از داشگاه هم کلی میلهای خوشگل می فرستاد برایم اما یکهو نمی دانم ربط به ازدواجش داشت که قطع کرد رابطه اش را یا از اینکه من ایمیلهایی به خوبی او نداشتم ناراحت شد.... یا  دوست دیگر که البته یک وقتی معلمم بود چند وقتی هست رفته آمریکا برای تحصیل عکسهایش را فرستاده بود عکسهایی از محیط دانشگاهش و وضع زندگی اش در آنجا از وقتی عکسهایش را دیده ام دیگر نمیگویم جایش اینجا خالی ... یا بگویم از یکی دیگر از دوستهای دانشگاهم که سری از هم سوا بودیم وبعد نمی دانم چه شد... یا حتی چند روز پیش فکر میکردم به یکی از همکارانم در محل کار دوران دانشجویی یک آدم زحمت کش بود برای خودش ومن همیشه فکر میکردم اگر فلسفه میخواند فیلسوفی میشد تمام وکمال  وحالا حتی کوچکترین خبری از آنها از هیچ کدام از همکاران ندارم... دلم میخواست با این صفحات رو راست تر می بودم اما خیلی چیزها در جامعه مان هر روز پر رنگ تر می شود که حس خوب روراستی را از بین می برد... 


فاطمه حسینی
سی ام مهر 91 ساعت 12 و 19 دقیقه و 00 ثانیه
شاید یکی از همین روزها دوباره آن شود که می خواستی
شاید یکی از همین روزها صدایی بشنوی که دوستش داشتی
شاید یکی از همین روزها تصویری دیدی که لحظه ای تو را میخکوب کند
شاید یکی از همین روزها بوی عطری صورتت را اندکی به سمت چپ یا راست بچرخاند
شاید یکی از همین روزها آرزوهای به خاک سپارده شده ات را به یاد آوری
شاید یکی از همین روزها قطره اشکی برای سلامتی دوستان قدیمت بریزی
من ...
منتظر آن روزم
اما آن روز... روز نیست ... شب است... شاید هنگام سحر است
اعداد کوچک خیلی زود بزرگ می شوند
و آن بزرگی دیگر برایت بزرگ نیست
تنها یک عدد است
زهرا
نوزدهم تیر 91 ساعت 08 و 44 دقیقه و 12 ثانیه
ای کاش ای کاشی نبود تا ما زندگی را اینقدر به خودمان سخت نگیریم
ای کاش می شد گوشه ای از خیابان ساندویچ فلافل خورد در حالی که با دوستی مهربان از اسرار کائنات سخن گفت
ای کاش می شد با دوچرخه سرکار رفت و غذای ظهر را همانجا داغ کرد و خورد
و ...
تو نمی دانی که چه زجه های روحی ای را تا اواخر عمرت باید تحمل کنی
همان آخر ها به سراغ تمام گذشته ات می روی و با یک یک آنان از عشقی سخن می گویی که انگار در گوشه ای کنار گلی درختی رودی چیزی جا مانده
و ...
بگذار و بگذر
میثم
سوم خرداد 91 ساعت 17 و 54 دقیقه و 43 ثانیه
سلام دوست عزیز این خیلی عالیه که میتونی حرف دلتو راحت بنویسی !!!
اگه دوس داشتی به منم سر بزن
ایمان
هجدهم اردیبهشت 91 ساعت 07 و 50 دقیقه و 04 ثانیه
صفحه ی ذهنمان باید بازتر شود برای درك تفاوت ها لزومن هر پدیده ای را نمی شود با معیارهای شخصی سنجید اینجوری حداقل از آلام ما كم خواهد شد این رو برای خودم هم میگم والبته در مورد نكات آزاردهنده ی دیگر هم كه مورد توافق عموم آزار دهندگی اش كاری نمی شود كرد به جز آنكه به سهم خودمان مثبت باشیم،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.