تبلیغات
بالی برای پرواز - وامهایی که نمی دهند!

بالی برای پرواز

لاَ یُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اكْتَسَبَتْ

 

وامهایی که نمی دهند!

 

نوع مطلب :این روزهای خاکستری (زندگی اجتماعی ،فرهنگی وسیاسی) ،

نوشته شده توسط:مریم کرداری

خسته بود وعصبانی ،چین وچروکهای صورتش انگار خیلی بیشتر توی چشم می امد ،بنده خدا انقدر تقلا کرده بود با این سن وسال، کلی  عرق کرده بود،وموهای کم پشتش که حالا دیگر به سختی می شد دربینشان یک سیاهش را پیدا کنی مثل حالش آشفته بود، با سرخوردگی هر از گاهی به شماره ای که توی دستش بود نگاه می کرد ودوباره به شماره ای که روی باجه ی مقابلش از جایش تکان نمیخورد ودندان قروجه ای ! همین جورنگاهش میکردم که یک دفعه آن خانومه که طبق روال صدایش را نازکتر از حد معمول می کند تا بالاخره شماره مشتری وشماره باجه مربوطه را بگوید، شماره ام را خواند به پشت باجه که رسیدم هنوز پولی که قرار بود واریز کنم به همراه فیشه از قبل پر کرده را از کیفم در نیاورده بودم که پیرمرد، بنده خدا خودش را با عجله به همان باجه رساند وشماره اش را به همراه کلی دفتر ودستک جلوی متصدی باجه گذاشت مرد کارمند انگار سرگردانی پیرمرد دستش آمده باشد نگاهی به من کرد که یعنی مثلا نوبتت را می دهی به این بنده خدا...که من با حرکت سر تایید کردم که اشکال ندارد ویک کمی آنطرفتر منتظر ماندم طوریکه صدای هردوشان را می شنیدم اما قیافه شان را دیگر نمی دیدم، مرد کارمند مودبانه به پیرمرد سلام داد وگفت: کارتون چیه پدر جان؟ پیرمرد با بی حالی جواب داد :هیچی جوون می خوام پونصد هزار تومن وام بگیرم امروز پنجمین روزه دارم میام اینجا،اما به هیجا نرسیدم ،و بعد یک کمی صدای قرچ وقوروچ کاغذ در آمد انگار که کارمند داشت پرونده مشتری اش را تورق می کرد وبعد دوباره صدای کارمند : پدرجان شما که مدارکت ناقصه؟ وپاسخ: من نمی دونم هرچی داشتم کپی گرفتم آوردم.مگه دیگه چی می خواد؟ کارمند: خب شما ضامن کارمند نداری. پیرمرد که انگار رئیس کل بانک مرکزی باشد با اطمینان خاطر وصدایی که اعتماد به نفس ازش می بارید جواب داد: نه پسر جان نمی خواد!  کارمند مصرانه تر گفت چرا می خواد اتفاقا همین دیروز بخش نامه شده، پیرمرد که انگار دیگر از کوره در رفته باشد گفت من نمیدونم شما از معاون رئیس جمهور بالاتری مگه؟ خودش گفت ضامن کارمند دیگه هرکی نداشت اشکال نداره با دوتا ضامن بازاری هم می شه حال من یکی شو که دارم یکی دیگه شم جور می کنم. کارمند با سماجت بیشتری جواب داد قانون قانونه پدر من هیچ کاریش هم نمیشه کرد.به اندازه چند ثانیه هیچ صدایی نشنیدم که ناگهان انگار پیرمرد بیچاره مثل انباری از باروت منفجر شده باشد صدایش را گذاشت روی سرش که چرا انقدر این مردمو دلسرد می کنین؟ مگه این بیچاره ها تا کجا می تونن تحمل کنن!... حالا دیگر من وهمه مراجعین، کارمند ها وشخص آقای رئیس هم شاهد ماجرا بودیم وپیرمرد همچنان ادامه داد این مردم بیچاره از همه چیشون گذشتن از دارو ندارشون، جووناشون. حالا شما به خاطر پونصدهزار تومن همینجور دارین منو میارین ومی برین آخرشم میگین نمی شه؟ .........اینهارا گفت وکارمند که جا خورده بود سعی کرد آرامش کند حالا دیگر ریئس شعبه هم وارد کادر شد تا یک طرف ماجرا را نیز او بگیرد وقضیه را فیصله دهد، اما پیرمرد که حسابی دلتنگ شده بود عطای پانصد هزار تومان را به لقایش بخشید، مدارک یا به قول خودش کاغذ پاره هایش را جمع کرد ورفت. و من فکر کردم پانصد هزار تومان چقدر تا سه هزار میلیارد تومان فاصله دارد؟



رها
سیزدهم مهر 90 ساعت 17 و 03 دقیقه و 34 ثانیه
...
همین!
پاسخ مریم کرداری : چی همین؟
حرم
یازدهم مهر 90 ساعت 20 و 11 دقیقه و 13 ثانیه
پنج شنبه این هفته 14 مهر ماه ، ضمیمه آخر هفته روزنامه شرق ، صفحه ماندگاران رو بخونید. منتظر نظرات شما هستم.
پاسخ مریم کرداری : ممنون حتما.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.