تبلیغات
بالی برای پرواز

بالی برای پرواز
لاَ یُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اكْتَسَبَتْ  
نویسندگان
یه چیز جالب بگم برم .... دیدید بعضیا؟ همین جوری میان با آدم دوست میشن همین جوری ام قطع رابطه میکنن؟ حالا جدیدا بعضیا همین جوری آدمو لینک میکنن همین جوری ام حذف می کنن...



[ سی و یکم فروردین 92 ] [ ساعت 15 و 07 دقیقه و 54 ثانیه ] [ مریم کرداری ]

خیلی دوس دارم این قسمت از زندگی شهدا را این جور چیزها را که ازشان می خوانم یا می بینم دلم بد جور میلرزد...

خاتون من ، مهناز خانم گلم سلام

بگو كه خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه كرد جنگ جنگ است و زن و بچه هم نمی شناسد.

نوشته بودی دلت می خواهد برگردی بوشهر. مهناز به جان تو كسی اینجا نیست همه زن و بچه ها یشان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان و ...

علی هم (سرلشگر خلبان شهید علیرضا یاسینی ) امروز و فرداست كه پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز دیشب یك سر رفتم آن جا . علیرضا برای ماموریت رفته بود همدان از آنجا تلفن زد من تازه از ماموریت برگشته بودم می خواستم برای خودم چای بریزم كه گفتند تلفن . علی گفت : مهرزاد مریضه پروانه دست تنهاست . قول گرفت كه سر بزنم گفت : نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابیدم ، می دانی این زن و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند.

دلم اینجا گرفته عینكم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتین هایی كه چند روز واكس نخورده نشستم تا آفتاب كم كم طلوع كنه یاد آن روزی افتادم كه آورده بودمت اینجا ، تو رستوران متل ریسكس نمی دونم شاید سالگرد ازدواج یكی از بچه ها بود.

اگر پروانه خانم و بچه ها توی این یكی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول می فرستم .
خیلی فرصت كم می كنم به خونه سر بزنم ، علی هم همینطور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم . دوش كه پیشكش پوتینهایم را هم دو سه روز یكبار هم وقت نمی كنم از پایم خارج كنم . علی كه اون همه خوش تیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده من هم شده ام شبیه آن درویشی كه هر وقت می رفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود .

بچه های گردان یك شب وقتی من و علی داشت كم كم خوابمون می برد دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام آب را هم رویمان بازكردند . اولش كلی بد و بی راه حواله شان كردیم اما بعد فكر كردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد چون پوتینهایمان را كه در آوردیم دیدیم لای انگشتهایمان كپك زده است.

مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم كه ناراحت بشی بالاخره جنگ است و وضعیت مملكت غیر عادی. نمی شود توقع داشت چون یك سال است ازدواج كردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و كشور را رها كرد و آمد نشست توی خانه . از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی كردیم و خوش بخت بودیم به قول بعضی از بچه های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است اگر ما جلوی این پست فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاكمان می آید . بگذریم

از بابت شیراز خیالت راحت آن جا امن است كوه های بلند اطرافش را احاطه كرده و اجازه نمی دهد هواپیماهای دشمن خدای ناكرده آنجا را بزنند . درباره خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچه های مردم بمب نریختم اگر كسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم .

لابد خیلی تعجب كردی كه توی همین مدت كوتاه چطور شوهر ساكت و كم حرفت به یك آدم پر حرف تبدیل شده خودم هم نمی دانم به همه سلام برسان به خانه ما زیاد سر بزن مادرم تورا كه می بیند انگار من را دیده .

سعی می كنم برای شیراز ماموریتی دست و پا كنم و بیایم تو راهم ببینم همه چیز زود درست می شود دوستت دارم خیلی زیاد .

مواظب خودت باش
همسرت عباس - مهر ماه 1359




طبقه بندی: صفحه ی سبز (زندگی معنوی) ،
[ سی و یکم فروردین 92 ] [ ساعت 15 و 00 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مریم کرداری ]


مدتی هست به این موضوع فکر میکنم که تصور واقعی ما از گذشت زمان چیست ؟ اگر مدام در انتظار ودر طلب رسیدن آینده ایم پس چرا به همون آینده که می رسیم در افسوس گذشته این جمله رو میگیم که چه زود گذشت یا یادش بخیر.... اما اگر گذشته چیزیست که مدام بایست برایش افسوس خورد پس چرا تا در آن هستیم برای زود گذشتنش روز شماری می کنیم.....




طبقه بندی: صفحه ی فیروزه ای(زندگی شخصی)،
[ سی و یکم فروردین 92 ] [ ساعت 14 و 52 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مریم کرداری ]
نمیدانم چرا بازگشت دوباره آدم به هر محیطی که مدتها از آن فاصله گرفته است با خجالت همراه است انگار آدم شرمش میشود از اینکه مدتها به آن محیط مانوس سر نزده است  وحالا انگار نوعی غریب آشناست اما حکایت این غریب شدن برای صفحات آشنای وبلاگم مسئولیتی سنگین است که به الطاف الهی روی شانه هایم گذاشته شده است و آن نقشی ست که تنها در قالب نامی به بلندای مادر می گنجد شاید در یادداشتهای بعدی زمانی که این فرشته کوچک در خواب باشد بتوانم بازهم از افکار و مشغولیتهایم بنگارم .... اما حالا پاسخ نیازهای او از همه چیز با اهمیت تر است.....




طبقه بندی: صفحه ی فیروزه ای(زندگی شخصی)،
[ بیست و هفتم فروردین 92 ] [ ساعت 16 و 59 دقیقه و 28 ثانیه ] [ مریم کرداری ]
[ بیست و هفتم شهریور 91 ] [ ساعت 15 و 10 دقیقه و 27 ثانیه ] [ مریم کرداری ]

رفتیم امامزاده صالح، از بین دسته های عزاداری که هر کدام نوایی داشتند گذشتیم از بین دودهای اسپند وبوی عزاداری هم،  وبالاخره یک جایی را پیدا کردیم نشستیم تا کمی آرام بگیریم وبعد دعایی بخوانیم و برویم، دختری هم که کمی جلوتر توی حال خودش بود همین را میخواست و  همه مردم که انگار از سرگشتگی به این آستان پناه آورده باشند هم همین را...  که بالاخره آسمان بغضش را گشود و واز سر و روی غمهای دسته دسته عزاداران بالا رفت دیگر خیس خیس بودیم خیس از باران وخیس از آرامش...



طبقه بندی: صفحه ی سبز (زندگی معنوی) ،
[ هفتم اردیبهشت 91 ] [ ساعت 18 و 45 دقیقه و 24 ثانیه ] [ مریم کرداری ]

چند وقتی هست که هیچ کتابی نخوندم اصلا نه هیچ کتابی ونه هیچ کار ذره ای با فایده ای نمیدانم چرا اینطوری شده ام شاید هم می دانم اما فکر نمیکنم دلیلش چیزی که می دانم باشد یعنی اصلا دلیلی خوبی نیست این دلیل، خیلی دوست دارم بنویسم اما انقدر از به روز بودن فاصله گرفته ام که حتی ذهنم هم در مطالب قدیمی جا خشک کرده است حالا از همه بدتر این است که حسم میگوید در آینده بدتر هم می شوم از طرفی انگار دلم میخواهد بیشتر از چیزهای عینی بگویم وبنویسم از خودم واز آدمها مثلا اینکه چند روز پیش داشتم فکر می کردم به یکی از دوستهای دوران دانشگاهم دوستی که با هم خوب بودیم نسبتا از همه مهمتر اینکه این یکی برخلاف همه حتی تا مدتی بعد از داشگاه هم کلی میلهای خوشگل می فرستاد برایم اما یکهو نمی دانم ربط به ازدواجش داشت که قطع کرد رابطه اش را یا از اینکه من ایمیلهایی به خوبی او نداشتم ناراحت شد.... یا  دوست دیگر که البته یک وقتی معلمم بود چند وقتی هست رفته آمریکا برای تحصیل عکسهایش را فرستاده بود عکسهایی از محیط دانشگاهش و وضع زندگی اش در آنجا از وقتی عکسهایش را دیده ام دیگر نمیگویم جایش اینجا خالی ... یا بگویم از یکی دیگر از دوستهای دانشگاهم که سری از هم سوا بودیم وبعد نمی دانم چه شد... یا حتی چند روز پیش فکر میکردم به یکی از همکارانم در محل کار دوران دانشجویی یک آدم زحمت کش بود برای خودش ومن همیشه فکر میکردم اگر فلسفه میخواند فیلسوفی میشد تمام وکمال  وحالا حتی کوچکترین خبری از آنها از هیچ کدام از همکاران ندارم... دلم میخواست با این صفحات رو راست تر می بودم اما خیلی چیزها در جامعه مان هر روز پر رنگ تر می شود که حس خوب روراستی را از بین می برد... 



طبقه بندی: صفحه ی فیروزه ای(زندگی شخصی)،
[ چهارم اردیبهشت 91 ] [ ساعت 12 و 41 دقیقه و 41 ثانیه ] [ مریم کرداری ]
.: Weblog Themes By Posteh :.

درباره وبلاگ

وقتی میخوای با تمام وجودی که سرشار از استرسه از یک پرتگاه بپری همه چیز غیر قابل وصف میشه تا اینکه شروع به دویدن میکنی هیچ چیز از یک لحظه ی بعد نمیدونی ونفست در سینه حبس میشه اما درست یک ثانیه بعد تو آسمونی...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :